حكيم ابوالقاسم فردوسى
60
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
فرو برد سر پيش سيمرغ زود * نيايش همى بآفرين بر فزود سراپاى كودك همى بنگريد * همى تاج و تخت كئى را سزيد برو بازوى شير و خورشيد روى * دل پهلوان دست شمشير جوى سپيدش مژه ديدگان قيرگون * چو بسّد لب و رخ بمانند خون دل سام شد چون بهشت برين * بر آن پاك فرزند كرد آفرين به من اى پسر گفت دل نرم كن * گذشته مكن ياد و دل گرم كن منم كمترين بنده يزدان پرست * از آن پس كه آوردمت باز دست پذيرفتهام از خداى بزرگ * كه دل بر تو هرگز ندارم سترگ بجويم هواى تو از نيك و بد * ازين پس چه خواهى تو چونان سزد تنش را يكى پهلوانى قباى * بپوشيد و از كوه بگزارد پاى فرود آمد از كوه و بالاى خواست * همان جامهء خسرو آراى خواست سپه يك سره پيش سام آمدند * گشاده دل و شادكام آمدند تبيره زنان پيش بردند پيل * بر آمد يكى گرد مانند نيل خروشيدن كوس با كرّ ناى * همان زنگ زرين و هندى دراى سواران همه نعره بر داشتند * بدان خرّمى راه بگذاشتند [ چو اندر هوا شب علم برگشاد * شد آن روى روميش زنگى نژاد ] [ بران دشت هامون فرود آمدند * بخفتند و يك بار دم بر زدند ] [ چو بر چرخ گردان درفشنده شيد * يكى خيمه زد از حرير سپيد ] بشادى به شهر اندرون آمدند * ابا پهلوانى فزون آمدند [ آگه شدن منوچهر از كار سام و زال زر ] يكايك بشاه آمد اين آگهى * كه سام آمد از كوه با فرهى بدان آگهى شد منوچهر شاد * بسى از جهان آفرين كرد ياد بفرمود تا نوذر نامدار * شود تازيان پيش سام سوار كند آفرين كيانى بر اوى * بدان شادمانى كه بگشاد روى بفرمايدش تا سوى شهريار * شود تا سخنها كند خواستار [ ببيند يكى روى دستان سام * بديدار ايشان شود شادكام ] [ وزين جا سوى زابلستان شود * بر آيين خسرو پرستان شود ] چو نوذر بر سام نيرم رسيد * يكى نو جهان پهلوان را بديد فرود آمد از باره سام سوار * گرفتند مر يكدگر را كنار ز شاه و ز گردان بپرسيد سام * از يشان به دو داد نوذر پيام چو بشنيد پيغام شاه بزرگ * زمين را ببوسيد سام سترگ دوان سوى درگاه بنهاد روى * چنانكش بفرمود ديهيم جوى [ چو آمد به نزديكى شهريار * سپهبد پذيره شدش از كنار ] [ درفش منوچهر چون ديد سام * پياده شد از باره بگذارد گام ] [ منوچهر فرمود تا بر نشست * مر آن پاك دل گرد خسرو پرست ] [ سوى تخت و ايوان نهادند روى * چه ديهيم دار و چه ديهيم جوى ] منوچهر بر گاه بنشست شاد * كلاه بزرگى بسر بر نهاد